درسی از تاریخ
آنگاه که ملتی، باورمندی به فرهنگ ملی و آگاهی از پیشینهی تاریخ-اخلاقی خود را از دست بدهد و در حافظهی تاریخیاش ایجاد اختلال شود و یا در آن ابهام و انحرافهای شناختی بهوجود آورند، و در نتیجه از تاریخ خود، ناآگاه و یا در مورد آن دچار فراموشی شود یا دچارش کنند، بهسادگی نمیتوان این کاستی را از خلال فرآیندهای آموزشی جبران کرد.هیچگاه ادعای منیت نکردم (نفی خودکامگی).
بهدیگر سخن، کورش بزرگ بر این باور بود آنکه که منیت کرد، ویژگی بهترینبودن (مشروعیت رهبری) را از دست میدهد (منیت فریدون و حاکمشدن ضحاک) و چنین رهبران خودکامهای دیگر از منزلت اهورایی برخوردار نخواهند بود. از اینرو کورش بزرگ، بیداری ملت برای نگاهبانی از ارزشهای ملی-میهنیاش و مدارا و تساهل در رهبران را برای دادگری و دادگستری از پایههای بنیادین سیاست خود و رمز ماندگاری ایران میدانست.
معمولاً در چنین شرایطی است که قدرتهای آزمند، چه شمالی و چه جنوبی بهراحتی میتوانند در هر کشوری رسوخ و یا آنرا تسخیر کنند. تسخیری که لازم نیست با کاربرد نیروی نظامی باشد.

داریوش آشوریف؛ نویسنده، در این مورد، جملهی دقیقی دارد: «یکی از شگفتیهای هجوم غرب به ما آن است که با لشکر بر ما نتاختند، بلکه ذرهذره و از زیر پوست، بر ما نفوذ کردند». امری که در بیشتر زمانها نادانی، ناآگاهی و عدم شناخت غالب کاربدستان در آن، نقش بنیادین داشته است. کسانی که آگاهانه و یا ناآگاهانه، آب به آسیاب استعمارگران ریختهاند و با ندانمکاری، بهانه بهدست مهاجمان ویرانگر دادهاند (مانند کُشتن ایلچی؛ سفیر چنگیز و همراهان او که منجر به حملهی چنگیزخان به ایران و آنهمه ویرانیها شد).
با اینهمه، در سینهی تاریخ ثبت است که رومیان، بارها در طول حکومت خود با ساسانیان جنگیدند و هربار شکست خوردند و یا در دورهی اشکانیان نیز باز نزدیک به ۳۰۰ سال، اینگونه جنگها برقرار بود و هربار اشکانیان، پیروز میدان شدند.
آیا اندیشیدهاید که چگونه پنج تا دههزار سپاهی عرب، بدون ساز و برگ چشمگیر، امپراطوری ایران با آن شکوه و بزرگی را شکست دادند و استقلال سیاسیاش را از میان بردند؟ در اینباره، تحلیلها و علتهای گوناگون و از دیدگاههای مختلف بیان شده است.
برای روشنشدن این امر، در نگاهی به آثار تاریخنگاران ایرانی و غیرایرانی، درمییابیم که پایههای نظام حکومتی ساسانی در سالهای پایانی، چگونه در اثر نابرابریها و تبعیضها، آشفته و از میانتهی و پوسیده شده بود. درواقع پس از خسروپرویز، نهاد حکومتی چنان سست و لرزان شده بود که در یک دورهی ۶ ساله، ۱۲ تن به پادشاهی رسیدند!
یا در دورهی صفویه و در عهد شاهسلطانحسین، بهدلیل آشفتگی نهاد حکومت، رواج ستم و تبعیض، ناشایستگی و بیخبری شاه از مردم و بیداد امیران و حاکمان نسبت به مردم، احساس همبستگی و میل به یگانگی و دفاع ملی در جامعه، چنان از میان رفته بود که کسی چون «محمود افغان» حکومت مرکزی ایران را از پای درآورد. بهراستی دلیل این نامرادیها و ناکامیها را، پیش از یورش دشمن، در رفتار کاربدستان، بروز بیعدالتی و بیتوجهی به مردم، ارزشهای اخلاقی-فرهنگی-ملی و فروریزی آنها نباید جُست؟
شادروان زرینکوب مینویسد: این عربها نبودند که ساسانیان را از بین بردند و در تأیید سخن خود مثالی میآورد: عزرائیل، جان حضرت سلیمان پیامبر را بههنگام راه رفتن و در حالی که بر عصایش تکیه زده بود، میگیرد و از دنیا میبرد. پیروان او سالها جرأت نزدیکشدن به او و تکاندادنش را نداشتند، بهطوریکه عصا، اندکاندک بهوسیلهی موریانهها جویده و از درون تهی و پوسیده میشود و مورچهای بههنگام گذر از کنار عصای پوسیدهی از میانتهیشده، مقداری از پودرهای عصا را جابجا میکند و استقامت عصا از بین میرود و بدن سلیمان سقوط میکند. حال میتوان گفت مورچه، عاملی سقوط سلیمان با آن شکوه و بزرگی بوده است؟! خیر. سلیمان پیش از سقوط از دنیا رفته بود. حکومتهایی هم که ساقط میشوند، پیشاپیش در چنین موقعیت فرهنگی-ملی-اخلاقی-اجتماعی قرار میگیرند.
پس برای ماندگاری هر جامعه و هر ملتی ابتدا باید خودیبودن تاریخ و فرهنگش و ستونهای بقای تاریخی-اجتماعی خود را بشناشد و بداند خودیبودن بهمعنای «در گشته زیستن» بدون تحول و تغییر نیست و بداند از «در گذشته ماندن صِرف» ارتجاع میزاید. باید با نگهداشت تمام ویژگیهای پویای هویت ملی خود، در راستای تغییر و تکامل قرار گیریم تا ایران بماند.
واپسگرایی و ارتجاع، یک چیز است و ملتگرایی پویا و پایبندی به تاریخ و فرهنگ ملی خود، چیز دیگر.
از سالیان دراز «ملتگرایی»، ذهن ایرانیان را به خود مشغول کرده است بهطوریکه باستانشناسان بر این باورند که مردمان ساکن در این خطه به دروازههای تمدنهای باستان رسیده بودند. گروه زیادی از انسانها بهدنبال دو مهاجرت بزرگ در میانهی هزارهذی سوم و میانهی هزارهی دوم پیش از میلاد به این سرزمین وارد شدند و بین آنان همجوشی پدید آمد و همسانی حکومتی میان این اقدام ایجاد شد و این سرزمین چندهزارساله، «ایران» نام گرفت. واژهی ایران برای ایرانیان، مفاهیمی چون آزرم، شکوه، مهر، ادب، افتخار و بزرگی را به ذهن متبادر میکند.
رنهگروسه؛ دانشمند فرانسوی از ایران بهعنوان مشعلی یاد میکند که مسلطشدن خارجیانی مثل مقدونیها و عربها نتوانست آنرا خاموش کند، مشعلی چنین تابناک و درخشان در افق تاریخ پشته (فلات) ایران هیچگاه به خاموشی نگرایید.
گئورگ هگل مینویسد: از دیدگاه سیاسی، ایران زادگاه نخستین امپراطوری و حکومتی کامل بوده است. این امپراطوری نههمچون امپراطوری چین پدرشاهی، نههمچون امپراطوری هند ایستا و بیجنبش، نههمچون امپراطوری مغول زودگذر و نههمچون امپراطوری تُرکان بنیادش بر بیداد، برعکس در اینجا اقوام گوناگون در عین نگهداشت فرهنگ خود به کانون یگانگی بخشی، وابستهاند که آنان را سربلند و خشنود میکند.
چنین است که در گذر تاریخ، ایرانیان چنان ملت نامیرا و شگفتیآفرینی هستند که گاه در میان جهنم خودساخته و خاکسترنشینی، دوباره جوانهی اندیشه و استعداد خود را با گذشت مدتی به بار نشانده و با رویشی تازه، بر بنیاد و ریشههای فرهنگی-تاریخی ملت خود، بار دیگر از خاموشی به غوغا، از بینوایی و تهیدستی به قلهی توانمندی رسیدهاند.
بهراستی عامل نیروبخش و رمز و راز پیوند نسلهای متوالی این ملت که بر سر چهارراه حوادث تاریخ و جغرافیایی جهان نشسته و همواره تیغ جلادان و غارتگران و سازندگان کلهمنارهها، بند بندش را از هم گسسته، چه بوده است که باز هم ققنوسوار در پرتوی میهنپرستی، همراه با اخلاق انسانی، جوانمردی و نوعدوستی بهعنوان دستورالعملی ملی با بهرهگیری از شیوه، مدارا و تساهل، همواره در براب بیگانهی متجاوز، تدافعی عمل کرده و دست متجاوز را قطع کرده و در حالیکه هیچگاه خود، مهاجم نبوده ولی سرانجام سرافراز برجای ایستاده است؟ این مردمان از چه ویژگ برخوردار و راز ماندگاریشان چیست؟
کورش بزرگ در استوانهی نامدار خود، آنگاه که در اوج قدرت است و از آزادی اقوام متعدد و دستاوردهایش سخن میگوید، راز ماندگاری ایران را چنین بیان میکند: ابتدا به خواست خدای بزرگ پیروز بودهام (یکتاپرستی)، دوم،
آوازهی تساهل ایرانیان، تنها به دوران باستان محدود نبود. در دورهی تمدان اسلامی در بخشهای مختلف جهان اسلام، آنگاه که از رفتار ملتی بافرهنگ، گفتگو بهمیان میآمد، اجماعنظر بر این بود که تساهل و مدارا حتی با دشمن از سنتهای رایج در میان ایرانیان است، که عالیجناب حافظ، این اندیشهی ایرانی-انسانی را اینگونه بیان میکند:
آسایش دوگیتی تفسیر این دو حرف است با دوستان مروت با دشمنان مدارد
خواجه نظامالملک؛ این مرد سیاست و درایت، در سیاستنامه به شیوایی از روش مردمداری و نیکومنشی شاهان ایران در قبال افراد جامعه یاد میکند.
و یا ابنصاد اندلسی میگوید: پیش از اسلام، بزرگترین فضیلت رهبران ایرانی که بدان شهرهی آفاق شدند، حُسن سیاست و تدبیر بود.
و یا جاحظ در کتاب مشهور التاج فی اخلاقالملوک مینویسد: ما آیین فرمانروایی و مملکتداری، تربیت خاص و عام و رعیتنوازی (مردمداری) را از ایرانیان یاد گرفتهایم.
از نمونههای جالب آیین فرمانروایی و مدارای ایرانیان، برخورد کریمخان با شخصی مالباخته شنیدنی است:
شخصی فریاد برآورد و طلب انصاف کرد. کریمخان از او پرسید کیستی؟ گفت تاجر هستم و آنچه داشتم از من دزدیدند. کریمخان گفت وقتی دزدیدند چه میکردی؟ مرد گفت خوابیده بودم. کریمخان در هم رفته پرسید چرا خوابیده بودی؟ تاجر پاسخ داد غلط کردم، پنداشتم تو بیداری! کریمخان را از جواب مردانهی تاجر خوش آمد. روی به وزیر کرد و امر کرد تا قیمت مال آن شخص را به او بدهند و گفت ما باید مال را از دزد بگیریم.
جالب است بدانیم آریاییهای که بهسوی پشته (فلات) ایران مهاجرت کردند ابتدا به خداوندان متعدد باور داشتند و آریاییهای به هندرفته، پس از کوچ، همچنان به خدایان پُرشمار وفادار ماندند ولی آنانکه به پشته (فلات) ایران و دامنههای زاگرس آمدند بهتدریج به برتر شمردن یکخدایی و یکتاپرستی گرایش پیدا کرده و بهتدریج، دیگر خدایان را بهعنوان جلوههایی از بزرگترین خدا که او را اهورا میخواندند تعریف شدند.
این یکتاپرستی در زمان تشکیل نخستین واحد سیاسی در ایران یعنی دورهی مادها در آغاز سدهی هشتم پیش از میلاد وجود داشته است. در ایران با وجود حضور سراسری آیین زرتشت و اخلاق مدارا در حکومتهای ماد و هخامنشی و اوایل ساسانیان، در میان اربابان نهاد دین، ادیان و آیینهای دیگر، نهتنها مسیحیت و یهودیت که در شمار ادیان یگانهپرست هستند بلکه آیین بودایی نیز جاری و سیاست دینی رایج در ایران نسبت به دیگر آیینها، مستاهل بود و آنها را نهتنها تحمل میکرد که در ادای آیینهای خود، کاملاً آزاد بودند.
از قلم پژوهشگر ایرانی؛ محسن ثلاثی میخوانیم: از همان بامداد پیدایش دین بودا در خاور ایران، بسیاری از ایرانیان از جمله شاهزادگان اشکانی به این دین گرویدند و حتی کتاب بودا را به چینی برگرداندند! چهبسا این تساهل دینی نسبت به دگر اندیشی در آموزشهای نخستین ایرانیان وجود داشته است که در سالهای پایانی دورهی ساسانی، آن تساهل و مدارا و اخلاق نیک که از دو آبشخور یکتاپرستی و برابری انسانها (عدالت) سیرآب میشد، آرامآرام در اثر دخالتهای موبدان در امر حکومت، کمرنگ و ترک گردید و ایرانیان دریافتند که موبدان و شاهان دورههای پایانی ساسانی پیش از اندازه، خو را منشاء همهچیز میدانند. بهقول بیهقی؛ این ژرفاندیش پارسیگو: خردان به کارهای بزرگ گماردند و روزگار مهمل کردند. و ملت و نیروی بیکران ملی را به فراموشی سپردند و روزبهروز، نوعی استبداد رشد و نارضایتی همگانی اوج میگرفت. بهطوریکه حکیم سخن؛ فردوسی میفرماید:
زایرانیان زار، گریان شدم ز ساسانیان، بریان شدم
شو بندهی بیهنر شهریار نژاد و بزرگی نیاید بهکار
در واقع از یکسوی، اندیشهی یکتاپرستی، کمرنگ شد و از سوی دیگر، برابری و دادگستری و اخلاق پسندیده و راستگویی که از اصول پذیرفتهشدهی ایرانیان بود ترک گردید. جامعه بر اساس «کاست» (نوعی طبقات) شدن آنهم بر اساس روابط خونی و قومی ارزشگذاری میشد، تبعیض و نابرابری رواج مییافت و بهمرور، مردم از شاهان و موبدان فاصله گرفتند و سامان امپراطوری از درون، تهی و لرزان شد.
و جالب است آنگاه که مزدک برمیخیزد و مردم را به دادخواهی و برابری و تقوا فرامیخواند او را متهم میکنند که بهتشویق او انبار شاهی میان مردم تقسیم شده است:
که تاراج کردند انبار شاه به مزدک همه بازگردد گناه
که در رد این اتهام، مزدک چنین دفاع میکند که حکیم سخن، آنرا بر نظم آورده است:
اگر دادگر باشی از شهریار در انبار، گندم نیاید بهکار
بهگونهای که مزدک به شیوایی و جوانمردی، شاه را به دادگری فرا میخواند تا داد جامعه بگستراند که نشانی است از رواج بیدادگری، نابرابری و بیخبری حاکمان که دین اهورایی مستمسکی شده بود برای ادامهی حکومتشان که مردم از آن رنج میبردهاند:
زیان کسان از پی سود خویش بجویند و دین اندر آرند پیش
و بدینوسیله دین اهورایی تبدیل به ابزار خشونت میشود:
ز پیمان بگردند و از راستی گرامی شود کژی و کاستی
در نتیجه، زمینههای بحران و فروریزی فراهم میشود و بیگانه وسوسه و ترغیب به دخالت میشود. این فروکاست آیین متعالی به ابزار سلطه و خشونت، نهتنها عرصهی اندیشه و آزاداندیشی را بر مردم که میدان ژرفاندیشی را حتی بر اربابان راستین دین نیز میبندد و استبداد دینی و نظام «کاستها» حاکم میشود و در نهایت، موریانهگون کل ساختار سیاسی و اجتماعی ایران را از درون و محتوا تهی میکند. تا آنجا که این مردمان که در سدهی هشتم و هفتم پس از میلاد، حکومتهای ماد و سپس هخامنشی را بنیان نهادند و بهسان خورشیدهای فروزان بر تاریکی و جهل و نابرابری تابیدند و روشنیبخش و راهبر جهان شدند و دولتهای متعدد ایرانی یگانگی یافتند و در عین کثرت و در اوج قدرت به وحدت رسیدند، قدرتی که پشتوانهی مردمی داشت و وحدتی کمنظیر تجلی پیدا کرده بود، آرامآرام رو به سستی رفت.
اینگونه بود که بر این سرزمین در درازای تاریخ یونانیان، رومیان، عربان، ترکان، مغولان، تاتاران، روسان، انگلیسان و آمریکاییان و … هر یک چندگاهی چیره شدند و میهن و ملت، کشتار، ویرانی و آسیبهای فراوان دید. ولی باز آنچه برجای ماند ایران و ملت ایران بود و این ملت بزرگ از آن زمان با فداکاری و درایت بزرگانی در صحنهی جهان حضور داشته و دارد.
امروز، آنچه ضروری است دریابیم از کجا آمدهایم، کی بودیم، کجا هستیم و به کجا میرویم؟
دوستان و دشمنان منافع ملی را از هم تمیز دهیم، از منافع شخصی برای سربلندی میهنمان بگذریم و بهدور از خشونت، نابرابری و بهدور از منیتها به شعار «همبستگی ملی» حول ماندگاری ایران برابری بهدور از هرگونه تبعیض، با مدارا و تساهل میان همهی هممیهنان، بهدور از خشونت اقدام کنیم و تنها به منافع ملی و حقوق برابر برای ملت بیاندیشیم تا ایران، یگانگی، سربلندی و قدرت دوبارهی خود را بیش از پیش باز یابد.
خوشبخت ملتی که از سرگذشت دیگران پند میگیرد.
حضرت محمد (ص)



