top

افسانه سه یار دبستانی

قلعه حسن صباح - همکلاسی ها  Hamkelasyha.com

قلعه حسن صباح - همکلاسی ها Hamkelasyha.com

خیام (شاعر و دانشمند)، حسن صباح (خداوندگار الموت) و خواجه نظام الملک (وزیر دولت سلجوقیان) به سه یار دبستانی معروف بوده‌اند که در بزرگی هر یک به راهی رفتند. حسن رهبری فرقهٔ اسماعیلیه را به عهده گرفت، خواجه نظام الملک سیاست مداری عظیم الشان شد و خیام شاعر و متفکری گشت که در آثارش اندیشه‌های بدیع و دلهره و اظطرابی از فلسفه هستی و جهان وجود دارد. برپایه داستان سه یار دبستانی این سه در زمان کودکی با هم قرار گذاشتند که هر کدام به جایگاهی رسید آن دو دیگر را یاری رساند. هنگامی که نظام‌الملک به وزیری سلجوقیان رسید به خیام فرمانروایی بر نیشابور و گرداگرد آن سامان را پیشنهاد کرد،ولی خیام گفت که سودای ولایت‌داری ندارد. پس نظام‌الملک ده‌هزاردینار مقرری برای او تعیین کرد تا در نیشابور به او پرداخت کنند. خورخه لوئیس بورخس در داستانی به نام راز وحود ادوارد فیتز جرالد به نوعی به سه یار دبستانی اشاره کرده است او داستان خود را اینگونه آغاز می‌کند. «مردی، به‌نام عمربن ابراهیم، در قرن یازدهم میلادی در ایران متولد می‌شود، و قرآن و حدیث را از حسن‌بن صباح، بنیانگذار آتی فرقهٔ حشیشین یا اسماعیلیه، و نظام‌الملک، که بعدها وزیر آلب ارسلان و فاتح قفقاز می‌شود، فرا می‌گیرد. سخ این سه دوست از سر شوخی یا به‌طور جدی سوگند یاد می‌کنند که اگر روزی اقبال به یکی از آنان روی آورد، فرد خوشبخت آن دو تای دیگر را از یاد نبرد. در ۲۸اردیبهشت ماه درسال ۴۳۹ هجری و ۱۰۴۸میلادی در محله ی سپاهان نیشابور در دامن بانو زهرا فرزندی چشم به جهان گشود که همان فرزند پس از سال ها چشم جهان و جهانیان را برای همیشه به روی اسرار بسیاری گشود.اسراری از نجوم،ریاضیات،شعرو ادب،جبر ، پزشکی و داروسازی. ابراهیم پس از مشورت با همسرش بانو زهرا نام فرزندش را کیوان نهاد،ابراهیم در شهر نیشابور یک دکان عطاری داشت، و با ستارگان آسمان نیز انس و الفت بسیاری داشت،او در خانه دارای کتابخانه ی بزرگی بود، کتاب های بسیاری که از نیاکان خود به ارث برده بود،و کتاب های دیگری که خود از کتاب های دیگر بازنویسی کرده بود و کتاب هایی که در دکان خود با دارو و عطر و چیزهای دیگر تاخت می زد.کیوان خیلی زود با همت مادر راه رفتن را آموخت و با تلاش پدر و مادر زودتر از هنگامه های معمول سخن گفتن را آغاز کرد نخستین آموزگاران کیوان پدر و مادر او بودند در ۴ سالگی خواندن و نوشتن را می دانست و به مدرسه ی محله سپاهان می رفت.در مدرسه سه آموزگار بود،یکی قرآن به بچه ها می آموخت و دیگری از شمردن اعداد و جغرافیای جهان و ماه و ستارگان می گفت،و آموزگار سوم از شعر و شاعری از رودکی و دقیقی و فردوسی می گفت.آموزگار قرآن شیخی بود با ریش سپید که عمر او بالای ۵۰ سال می رفت او شیخ شهر نام داشت، اما بچه های مدرسه به او شیخ شر می گفتند زیرا بسیار خشن و سخت گیر بود، و همیشه ترکه ای را در کنار خود داشت و هر شاگردی که در فراگیری قرآن کوتاهی می کرد و پرسش های او را درست پاسخ نمی داد به کف پا و دستانش می زد،آموزگار ستاره ها جوانی بود ۱۷ ساله همیشه خندان،همیشه شوخ طبع و سیاهی ریش که به صورت او نقش می بست را به سختی می شد دید به او شیخ علی حسن می گفتند و کمتر از ۳۰ سال داشت،او آدمی جدی و جسور بود از رودکی و فردوسی بسیار می گفت،هرگاه که از دقیقی سخن می گفت اشک در چشمانش آشکار می شد. کیوان ۵ساله بود که نخستین جدال او با شیخ شر شروع شد، شیخ شر پس از خواندن چند آیه از قرآن به تفسیر آن پرداخت،و گفت الله که خالق و آفریده ی ماست کسانی را که در این جهان بد کنند با فرستادن به جهنم آنها را تنبیه می کند و بدکاران را در آتش جهنم می سوزاند،شیخ شر ادامه داد و بحث را دنبال کرد اما اندیشه و روان کیوان از مدرسه و درس و معلم بیرون رفته بود،و هزاران پرسش در ذهن کوچک او پدید آمد،چگونه الله که خالق و آفرینده ی ماست می خواهد ما را در آتش جهنم بسوزاند،کیوان در اندیشه ی خود غرق بود که ناگاه ترکه ی شیخ شر را در کف دستان نازنینش احساس کرد، بچه!! آیه ی مکافات و مجازات را بخوان! کیوان متوجه پرسش استاد نشد استاد آیه را به فارسی خوانده و از او خواست نا اصل تازی آن را بخواند، کیوان کمی مکث کرد و با صدای معصومانه و بسیار آرام و لطیف گفت:من بد کنم و او هم بد مجازات کند پس فرق میان من و او چیست؟شیخ شر که از این سخن برآشفته شده بود،فریاد زد خفه شو کفر نگو، این واژه های کفر را از کجا آموختی؟!کیوان کیست؟!کیوان چیست؟تو شیطانی شیطان…شیخ شر با زدن تازیانه بر سر و روی کیوان و با فریاد زدن بر سر او کیوان را از کلاس بیرون راند، و کیوان که از درد ناشی از زدن تازیانه به خود می پیچید و زار می گریست در گوشه ای از مدرسه ایستاده بود که در همین هنگام شیخ ابوعلی حسن وارد مدرسه شد و کیوان را در آن حال دید، و چگونگی امر را از کیوان جویا شد و او برایش ماجرا را گفت:نا کرده گناه در جهان کیست بگو/آن کس که گنه نکرد چون زیست بگو/ من بد کنم و تو به بد مکافات دهی/ پس فرق میان من و تو چیست بگو/ شیخ ابوعلی حسن دست کیوان را گرفت وبه کلاس درس ۷ساله ها برده و به او گفت:«تو عُمْرٍِ نیشاپوری و نام زیبای کیوان داری» برو پیش حسن بشین.حسن۷ساله بود و بسیار شوخ و تخس و بسیار پرشور و خروش، از آنروز حسن همیشه همراه کیوان بود و تا بچه های مدرسه به تمسخر وی می پرداختند و او را «کیوان، شیطان، شیطان کیوان» می نامیدند،حسن سخن استاد ابوعلی را نقل می کرد که کیوان«عمْرٍ نیشاپور» است شیخ ابوعلی حسن از دوستان پدر عمرنیشاپور بود، ابوعلی بارها و بارها به خانه ی آنها رفته بود و از دریای کتاب های ابراهیم بهره ها برده بود،همانطور که عمرنیشاپور از کتاب ها بهره می برد،او اگر نیمی از روز به مدرسه می رفت،نیم دیگر روز را در لابلای کتاب های پدر پژوهش و کنکاش می کرد.در کتابخانه ی ابراهیم کتاب کهن اوستا بود، کتاب های شیخ الرئیس پورسینا و شاهنامه ی فردوسی بود.و عمر نیشاپور اگر یک کلمه در مدرسه می آموخت، صد کلمه در خانه فرامی گرفت.عمر نیشاپور(کیوان) هر از چندی شعری می گفت و رباعی می سرود و بچه های مدرسه که زیر نفوذ حسن بودند آنها را بر در و دیوار مدرسه و کلاس ها می نوشتند. شیخ شر که می دانست چشمه ی همه ی این اشعار عمر نیشاپور است،روزی همه ی بچه ها را به صف کرد و پس از تحقیقات که گوینده ی همه ی این اشعار عمر نیشاپور است و نویسنده ی آن بر در و دیوار کلاس حسن است، در این هنگام حسن ۱۴ ساله بود و کیوان ۱۲ ساله، شیخ شر به اتهام کفر و الحاد این دو را از مدرسه اخراج کرد،حسن پیش از اخراج اجازه خواست تا با دوکلمه به دفاع از خود و دوستش عمر نیشاپور بپردازد، شیخ شر پذیرفت،حسن از سکوی مدرسه بالا رفت و گلویی تازه کرد و با صدای بلند گفت: ای شیخ شر با من تو هر آنچه گویی از کین گویی / پیوسته مرا ملحد بی دین گویی من خود مقرم بدانچه گویی / لیکن انصاف بده ترا رسد کین گویی

One Response to “افسانه سه یار دبستانی”

  1. aaudtbam می‌گه:

    Dgi9I8 ijyhjqfwcoos, [url=http://zjqcaafqzxpr.com/]zjqcaafqzxpr[/url], [link=http://uwhtynreousx.com/]uwhtynreousx[/link], http://qibrqjsdlafb.com/