نگاره (درباره سایت)
سایت همکلاسیها (Hamkelasyha.com)
صاحب امتیاز: موسسه نگاره
کرج، شاهین ویلا، بلوار ظفر، بین سیزدهم و چهاردهم شرقی
مدیریت: محمود محبی
E-mail: info@hamkelasyha.com
![]() |
سایت همکلاسیها (Hamkelasyha.com)
صاحب امتیاز: موسسه نگاره
کرج، شاهین ویلا، بلوار ظفر، بین سیزدهم و چهاردهم شرقی
مدیریت: محمود محبی
E-mail: info@hamkelasyha.com
سلام آقای محبی – من سیروس هستم. سیروس عظیمی. حتما یادتون هست. خیلی دوست دارم برام ایمیل بزنید تا بدونم از من آزرده خاطر نیستید. منتظرتون هستم.
سلام
پیشنهاد می کنم اینقدر تم سایت رو عوض نکنید.
گاهی بهتر است به هنگام تنهایی فقط سکوت کرد
و نظاره گر ماه اسمان شد
اری فقط من تنها نیستم
باید با ماه اسمان هم صحبت شد
او بهتر از ما میداند نتهایی یعنی چه..!!!
وقتی در میان اینهمه شلوغی و همهمههای تهوعآور
در حضور لبخندهای تصنعی و
گریههای حقیر خفته در دیوارهای سیمانی اینجا
پیدایت نمیکنم دیگر؛
انگار که گم میشوم و
تمام نگاههای آشنا در چشمم میمیرد و
دنیا زیر پاهایم تمام میشود؛
به آخر میرسد!
دستم را بگیر؛
تا خیالت، تا آسمان ببر مرا!
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر خنده معنایی ندارد
فـقـط می خندی تا دیگران ، غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند
فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن
پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست
حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست
شعر زلال جوشش احساس های من
از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست
یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است
این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست
خم شد- شکست پشت دل نازکم ولی
بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست
من در فضای خلوت تو خیمه می زنم
طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست
تا اوج ، راهی ام به تماشای من بیا
با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست
گرمی آتش خورشید فسرد
مهرگان زد به جهان رنگ دگر
پنجه خسته این چنگی پیر
ره دیگر زد و آهنگ دگر
زندگی مرده به بیراه زمان
کرده افسانه هستی کوتاه
جز به افسوس نمی خندد مهر
جز به اندوه نمی تابد ماه
باز در دیده غمگین سحر
روح بیمار طبیعت پیداست
باز در سردی لبخند غروب
رازها خفته ز ناکامی هاست
شاخه ها مضطرب از جنبش باد
در هم آویخته می پرهیزند
برگها سوخته از بوسه مرگ
تک تک از شاخه فرو میریزند
می کند باد خزانی خاموش
شعله سرکش تابستان را
دست مرگ است و ز پا ننشیند
تا به یغما نبرد بستان را
دلم از نام خزان می لرزد
زانکه من زاده تابستانم
شعر من آتش پنهان من است
روز و شب شعله کشد در جانم
می رسد سردی پاییز حیات
تاب این سیل بلاخیز نیست
غنچه ام ،غنچه نشکفته به کام
طاقت سیلی پاییزم نیست
(مرحوم فریدون مشیری)
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر بردهی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی …
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامیدارند،
و ضربان قلبت را تندتر میکنند،
دوری کنی . .. .،
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگیات
ورای مصلحتاندیشی بروی . . .
-
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!
شعرى از پابلو نرودا
ترجمه از احمد شاملو
آنچه باعث خشم ما از دیگران میشود میتواند ما را به درکی از خودمان هدایت کند…
این جمله رو یکی از دوستام بهم گفت اون روز من خیلی عصبانی بودم حوصله ی کسی رو نداشتم و
این جمله واقعا برام خوب بود حالا من تقدیمش میکنم به هر کی که عصبانیه .
خدایا : چگونه زیستن را تو خود به من بیاموز ، چگونه مردن را خود خواهم آموخت .
خدایا : به هر کس که دوست میداری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است ،
وبه هر که دوست میداری ، بچشان که : دوست داشتن از عشق بر تر است …
درود بر هم میهن نیکم…
دوست و یار دیرین
آروزی موفقیت برایت دارم
ف.تسلیمی
آقای محبی سلام . این جانب رسما در وب سایت شما تقاضای حق السکوت نموده و در ازای نگهداری از رازهای موجود مبالغ هنگفتی را درخواست می کنم لذا با اینجانب جهت عقد قرارداد بابت راز داری در مورد همون جریان مکاتبه نمایید . !!
گفتی “تا وقتی خنده هست، گریه نکن”. خودت بگو، آدمی مثل من که تنهاست و دلیلی برای خنده نداره حق گریه هم نداره؟ آدمی که خیلیا دلشو شکستن و تنهاش گذاشتن نمیتونه بخنده. فقط یه نفر مونده برام که اونم تو نیستی. تو از همه بدتر دلمو شکستی، تو داغونم کردی.
تو مگه بهم نگفته بودی که به عشق من اسیری
زنده هستی به امیدی که یه روز برام بمیری
من مگه نگفته بودم که تو این دنیا غریبم
جز تو هیچ کسی نمونده تو یکی نده فریبم
تو مگه بهم نگفته بودی سایه سایه پا به پامی
هر جای دنیا که باشم من نباشم تو باهامی
من همونم که چه آسون چشمامو به تو فروختم
لحظه لحظه با تو خندیدم و از اشک تو سوختم
با آمدنت فریبم دادی
یا با رفتنت؟
کاش تو را هرگز نمی دیدم
تا همیشه سراغت را
از فرشتگان می گرفتم
تا تلخترین شعرم را هرگز
در گوش خدا نمی خواندم
کاش تو را هرگز نمی دیدم
آن وقت
نه بغضی در گلویم بود
نه این دلشدگی
و نه مشتی شعر
دفتر خاطرات زندگی ام از مشق های دلتنگی عاشقانه ی تو
پر شده است
کسی صدایم می زند ومن
تنها به احترام دل عاشقت،
کنار خلیج نام عاشقانه ی تو لنگر می اندازم.
دل نوشته هایم ،
راز دل پریشانم را رسوا می کنند
و من
آواره ی سرزمین رویاهایم می شوم.
هیچ کس نمی دانست
تو… تنها بهانه ی مشق عشق من بودی!
سلام
کجایی پس؟ چند وقته پیدات نیست! امیدوارم خوب و خوش باشی و سریعتر پیدات شه چون من دلم تنگ شده برات! اینجام زیاد خبری نیست ترجیح میدم کمتر راجع به تو با بقیه صحبت کنم چون دیگه از بحثای بیهوده خسته شدم بعضیا اصلا نمیفهمن من چی میگم… بعضیا که اصلا گوش نمیدن… بعضیا هم که میفهمن راه حل خاصی ندارن … پس نمیخوام آب در هاون بکوبم… فقط موقع هایی حرف میزنم که فایده داشته باشه و در بقیه مواقع با خدا حرف میزنم یا با خودم یا با خودت…
امیدوارم همیشه خوب و خوش باشی
خدافظ
گاهی وقت ها با بهترین دوست ات قهر می کنی؛ یعنی خودت را به قهر کردن می زنی و کاری می کنی که بگویند با بهترین دوست ات قهری. اما دلت می خواهد هر چه زودتر آشتی کنی. اول خجالت می کشی با اینکه می دانی تقصیر خودت است اما منتظری که او بیاید و سر صحبت را باز کند. دوست داری او زودتر از تو برای آشتی کردن پیش قدم شود. هرچه باشد او از تو بزرگ تر است؛ می داند در دلت چه آشوبی است.
منتظر آیه ای، حرکتی، معجزه ای، حرفی و … از طرف او هستی اما همچنان سکوت برقرار است؛ نه نشانه ای، نه حرفی، نه حرکتی، نه ستاره ای چشمک می زند و… انگار او هم تورا فراموش کرده است.
آتش می گیری! دلت می سوزد. می خواهی هرچه زودتر با تو حرف بزند اما کماکان سکوت حکمفرماست. از دست تو خیلی عصبانی است، شاکی است. حق هم دارد؛ نباید تورا ببخشد! اما با بغضی که گلویت را گرفته چه کار می توانی بکنی؟ روزی این بغض خواهد ترکید؛ شاید آن روز دلش به رحم بیاید؛ شاید آن روز، روز شیرین آشتی باشد.
جهنم را برای تو از خدا خواستم
افسوس و دریغ که دلم برایت بهترین بهشت را آرزو کرده بود
دوباره رفتی آنقدر رفتی که دلم به آمدن و رفتنت عادت کرد
و دوباره انتظار آمدنت را میکشد……….
و دوباره ثانیه ها را مانند روز های بر باد رفته می شمارد.
یک دو سه ……….
مانند باد پاییزی چه زود می گذری
و عصای دخترک نابینا را در یک چشم به هم زدن
با خود به یغما می بری
مانند دلهایی که به یغما برده ای
و هرشب آن دل ها را می شماری
یک دو سه …………
و به خود می بالی
مانند کودکی که تیله های کودکان دیگر را دور از چشم آنها ربوده است
با ترس و تشویش آنها را زیر بالشت
پنهان میکنی تا کسی نبیند
و هر شب کابوس وار
خونهای هر دل را می مکی
آنقدر می مکی که دلها بی رمق می شوند و تو با نشاط و چه زیبا میشوی
و ظلم تو چنان ظلمت شب را می شکند که سنگ شیشه مات پنجره همسایه را
و از شب عبور میکنی همچون جغدی که دنبال ویرانه ای دیگر می گردد
تو که هستی؟؟؟؟
ای ظالم دیو صفت وحشی زیبا……….!!!
من از هر چی به جز تو دل بریدم
تو از هر چی به جز من دل نکندی
توی خوابم نمی دیدم یک روزی به چشمای پر از اشکم بخندی
آه ، نبودی و ندیدی رفتن تو ، من دیوونه رو دیوونه تر کرد
ندیدی این غرور زخم خورده ، چه جوری این شب های نحسو سر کرد
نخواستم عمق زخم هامو بدونی
توی قلبت اگه جایی ندارم ، بذار تو خاطراتت جا بمونم
نموندم تا ببینم رو به راهی
نموندی تا نبینی که خرابم
غمت طوری عذابم شد که حتی قیامت با خدا هم بی حسابم
من آشفته با عشق تو زندم
تو از عشق من دیوونه ، خسته
سر خندیدن راز ترانه اگه بغض من عاشق شکسته
تو رو محض رضای هر چی عشقه
منو گم کن توی تردید و ای کاش
بذار غم سهم من باشه عزیزم
تو با این خاطره آشفته خوش باش
بذار غم سهم من باشه عزیزم
بذار تو خاطراتت جا بمونم
شیشه ای می شکند….یک نفر می پرسد چرا شیشه شکست؟؟؟؟
مادر می گوید شاید رفع بلاست….یک نفر زمزمه کرد…بادسرد وحشی مثل یک کودک شیطان
امد.شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل ان شیشه ی مغرور شکست عابری خنده کنان می امد….
تکه ای از ان را بر می داشت مرهمی بر دل تنگم میشد..اما امشب دیدم…
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید….از خودم می پرسم ایا ارزش قلب من از شیشه ی
پنجره هم کم تر است؟؟؟
دل من سخت شکست اما هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا……
احساس خفگی میکنم.هر روز خودمو بیشتر از روز قبل در جهنم حس میکنم.شاید دلیلش این باشه که هر روز به هیزم اتیشم اضافه میکنم…
بیشتر که فکر میکنم میبینم در ازمایش بزرگی قرار دارم.ازمایش خیلی بزرگ…
خدا هر موقع ببینه بندش ازش چیزی میخواد،ازمایشش میکنه که بهش نشون بده که اگر خواستشو بر اورده نکرده واسه چی بوده.یا اگر براورده کرده واسه چی بوده…
حالا منم در ازمایش بزرگی قرار دارم .خدا که میدونه من چقدری ظرفییت دارم.باید به خودم هم نشون بدم ظرفییتمو…باید نشون بدم که صبرم زیاده.باید نشون بدم که هیچ موقع خدارو فراموش نمیکنم.باید نشون بدم که در تمام مواقع شکرگذارش هستم…باید نشون بدم که ظرفییتم زیاده تا زیاد بتونم از خدا بگیرم.اخه خدا به بنده هاش به اندازه ی ظرفییتشون میده.منم از خدا زیاد میخوام…
عزیزی بهم میگفت ما ادم ها چرا باید به کم قانع باشیم.چرا باید از خدای به اون بزرگی کم بخوایم.میگفت از هر کسی باید به اندازه ای که از دستش بر میاد بخوای.حالاخدا یا غیر خدا…خدا بزرگه پس تو هم بزرگ ازش طلب کن…
خوب منم طلب کردم…
حالا خدا هم داره به من میگه تو که گنده طلب کردی نشون بده ببینم ظرفییتشو داری یا نه؟
پس … جان تو هم به خودت ،نه به خدا(چون خدا ظرفییت منو میدونه چقدره)نشون بده که ظرفییتت زیاده…
نشون بده اندازه خواستت هستی…
سلام.خوبی؟ یادته اولین شبی که تلفنی با هم صحبت کردیم؟تو از غصه هات گفتی و من از دلتنگیام؟ چقدر گذشته از اون شب پاییزی؟ ۱۱ ماه. مگه نه؟ ۱۱ ماه گذشته وما هنوز همدیگرو ندیدیم.آخه تو نخواستی.منم نتونستم.همیشه میگی دنبال یکی باش مثل خودت آخه مگه من چمه؟ میگی ما مثل هم نیستیم.مگه من شاخ و دم دارم؟یادته شعری که برات خوندم؟ هنوزم رو حرفم هستم: هوا بس ناجوانمردانه سرد است………..
دلم گرفته!!!
میدونی چند روزه که ندیدمت؟
میدونی چند روزه گرمی دستاتو حس نکردم؟
میدونی…………..؟
خدایا این لحظه های تلخ و این روزایی که شمارشون از دستم رفتن تمومش کن!
ی نویسم روی قلبم عشق تو را
می نویسم در درونم نام تو را
می نویسم
در وجودم
از این عشق
می نویسم تا بدانی
دوستت دارم….
امروز داشتم فکر می کردم چه شد که من با تو اینقدر دوست شدم؟ دقیقا کی بود که تو آهسته و زیبا در زندگی من جاری شدی و من دیوانه و شیدا و عاشق تو شدم. البته این را میدانم که تو در من بودی ولی من تا دوباره اینطور قوی و عزیز و نزدیک یافتمت، چند سالی طول کشید. یادم هست که من همیشه بچة حساس و زودرنج و در عین حال مغروری بودم، بنابراین زندگی برای این کودک مغرور و حساس سخت می گذشت و یادم هست که همواره غصه های کودکانه و بغضهای از غرور فروخورده، به گونه ای دیگر خود را نشان میداد، یادت هست؟
وای! چگونه می توانم حس خودم را برای تو که بهتر از من میدانی واگویه کنم!؟ من که خاطره ای برای گفتن نداشتم و اصولا من خاطره نوشتن را هیچوقت دوست نداشتم ، شاید هم علتش این بود که همیشه صحنه ها آنقدر واضح در ذهن من نقش بسته بودند که لزومی به این ثبت پردردسر در کاغذ نمی دیدم، پس به جایش من در این دفترچه کوچک شروع کردم به نامه نوشتن برای تو ! من برای تو بدون تعریف کردن اتفاقات تمام حرفهایم را می زدم و میدانستم تو میدانی، می خوانی و بلاشرط مرا دوست داری! تو را شکر می کنم که وقتی تو را به من معرفی کردند نگفتند که اگر دختر خوبی باشم مرا دوست میداری ، نگفتند که اگر از شیطنتهایم دست بکشم مرا دوست داری ، آنها فقط گفتند که تو مرا آفریده ای، ساخته ای و من خود به این نتیجه رسیدم که بدین ترتیب من مال تو هستم و فقط مال تو! پس تو مرا دوست داری و لزومی ندارد دیگران مرا دوست بدارند! همانطور که من حق ندارم عروسکهای دوستم را دوست بدارم یا عوضشان بکنم یا… کسی هم لزومی ندارد “من” که مال تو هستم را دوست بدارد. بهمین سادگی از تمام اطرافیان فارغ شدم و مال تو شدم و دیوانة تو شدم و تمام شبها شد نامه های من برای تو و حالا حدود ۹ سال تمام است که برای تو نامه می نویسم بدون درج اتفاقات و میدانم تو میدانی و می خوانی!
همراز شبهای بی قراری نام تو را میخوانم…نام تو که معنای لبخندی…معنای تولد دوباره..معنای عشق..صدای تپش های دلم را میشنوی؟برای تو . به عشق تو میتپد..دلتنگ دستان گرم و مهربان توام…در گوشم صدای تو پیچیده…در رگهایم عشق تو جاریست…می میرم…میسوزم اگر لحظه ای نباشی…می مانم.میخندم اگر بمانی و بخندی…وقتی شبها از شدت بی قراری گونه هایم تر میشود فقط تو هستی که مرهم دردهای منی…فقط تو که اغوشت پناهگاه خستگیهایم است…
من…
با تو…
عاشق ام…
خوشبختم…
می خندم…
زنده ام…
برای همه ی مهربونیات هزار بار ممنونم عزیزم…
وقتی گرمای بی اندازه ی دستانت برای من یخ زده آشنا نیست با چه امیدی ایستاده ام هنوز؟نمیدانم
کاش تو را زودتر آرزو میکردم
کاش آرام تر دور میشدی شاید به گرد پایت میرسیدم
کاش میشد هنوز لبخندهای کوتاهت را از لحظه ها خرید حتی به قیمت “من”
کاش چشمانم را از خیالت باز میکردم و تو را هر طور بود در واقعیت میگنجاندم
کاش جای این خیال لعنتی ات را با سیمان در ذهنم محکم نمیکردم
کاش میشد به کارگردان بگویم: اعتراض دارم.شخصیت اصلی هیچ نقشی ندارد
سلام، حالت چطوره؟
چند تا شعر قشنگ برات می زارم که بعضیاش رو خودم گفتم. خودت می تونی از معنیاش بفهمی کدوماش از منه.
امروز دوباره دلم آلبوم خاطراتتو ورق می زد
همش به یاد اون روزا خودش رو سرزنش می کرد
امروز دوباره کوه غم اومد تو خونه ی دلم
بازم دوباره یاد تو اومد توی رویای من
امروز دوباره گل های باغچه رو چیدم برا تو
تویی که عمرت بودمو رفتی شدی دشمن جون
حسرت دیدن چشمات داره دیوونم می کنه
حسرت اون روزای خوب داره اوارم می کنه
یه عمریه دوستت دارم پنهونی
هیچوقت نشد بپرسم که مجنونی
دلم می خواد بگم که دیوونتم
اسیر اون چشمای بی غرورتم
هر جا می رم حرف تویه
یاد تو صاحب خونه ی دل های همه
ای کاش می شد می فهمیدی عاشقتم
چند ساله که به یاد نگات زنده ام
کاسه صبرم دیگه لبریز شده
می خوام بدونی که قلبم غمگین شده
تیک تیک ساعت دوباره عشق و به یادم می یاره
نگاه عاشق تو رو به یاد چشمام می اره
حرف های بچه گانه ای که می زدیم به همدیگه
اشک های بی غروری که همش می ریخت با یک گله
چه روزای شیرینی بود اون لحظه های عاشقی
اون رویای قشنگی که ساختیم با هم از زندگی
ثانیه های بی کسی اصلا تمومی نداره
انگار باید تنها باشم تا اخر عمر با غصه
دلم می خواد بیا پیشت چرا خدا تورو گرفت
ای کاش می شد به جای تو منو از دنیا می گر فت
چه زود از من گذشتی بی بهونه
نخواستی باشی و عشقی بمونی
بودم بازیچه ای عاشق همیشه
گرفتار نگاهت خیلی ساده
نمی دونم چرا خیسی چشمام
می اره خنده رو به روی لبهات
نمی دونم چرا بغض صدایم
نمی کنه یکم دلتو اروم
تو که عشقم برات مثل یه خواب بود
چرا کردی منو انقدر پریشون
اهای تو که دم از صداقت می زدی
رفتی و اشیو نمو بهم زدی
گفتی یه عمری برام دلوا پسی
یه عمریه به عشق من دل بسته ای
ساده بودم که گوش به حر فات می دادم
بچه بودم یکسره بی تا بت بودم
با اون نگاه مهربون چه زود منو گولم زدی
چه زود منو به بود نت عادت دادی
اصلا به فکرم نرسید که رفتارات ظاهرین
کارتو خوب بلد بودی باید بهت تبریک بگم
بری و تنهام بزاری
من موندم و خیال تو
با رویا های بی کسی
دل نگرون و بی کسم
توی شبهای مهتابی
اشفته حال منتظرم
تا تو بیای از تاریکی
نگاه بارونی من
همیشه چشم به در داره
تا تو بیای ازتاریکی
بگی تو هم دوستم داری
غرق توهم شده ام
تو این دنیای کاغذی
سخت شده زندگی برام
تو باتلاق سردرگمی
بزارین اونم برسه بزارین اونم ببینم
وقتی به حرفم می رسه
خاکم نکنین خاکم نکنین خاکم نکنین
هنوز عشقمو ندیدم
این هم آماده شودم
یه کفن دورم کشیدم
تابوت منو بزارین اونم بگیره
حس کنم عاشقمه
وقتی که گریه اش می گیره
اشکای اون و کی به جای من کن پاک
خداحافظ عشقم
که منو بردن زیر خاک
دوست دارم عزیز ترینم
وقتی دل ارزش خودش رو از دست بدهد.
چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشند.
وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی
وقتی دیگر هر چه دل تنگت خواسته باشد و گفته باشی
وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند
وقتی از درون تمام وجودت یخ بزند
وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی
وقتی احساس کنی دیگر هیچ کس تو را درک نمی کند
وقتی احساس کنی تنهاترین تنهاها هستی
وقتی باد شمع های روشن اتاق تو خاموش کند
چشمهایت را ببند و از ته دل بخند…….
که با هر لبخند روحی خاموش جان می گیرد و درختی پیر جواب میشود
دیگه نمی بخشم تو رو
که قلبم رو شکستی
برو بهو نه ای نیار
منتظر چی هستی
همش نگو قسمت نشد
گردن اینو و اون نذار
نمی تونم مثل توشم
سادیگم رو به روم نیار
بگو کی عوض شده به جز خودت
تو یکی مثل خودت میخوای و بس
بگو چی عوض شده تو زندگی
زندگی فقط هوس فقط هوس
هنوزم یکم غرور منوده واسم
تو یاد دادم دادی تو عشق چی موندگار نشم
این روزا قلبت بد جوری با دل ما تاب میکنه
امروز میگه دوستت داره فردا حاشا میکنه
گریه های تو واسه من دیگه هیچ رنگی نداره
نمی خوام با من بمونی برو از روزگارم
دیگه جایی نداری تو این قلب شکسته
زندگی با تو محاله
تو همونی که می گفتی زندگی با من خیلی قشنگه
نمی دونستم که حرفات همش از روی نیرنگه
حالا اینو میدونم گرچه حالا خیلی دیره
زندگی با تو محاله
اره شنیدم از همه که تو وفا نداری
دارم تو چشات می بینم می خوای که جام بذاری
منم یکی مثل همه تو قلب تو شلوغه
گریه نکن که گریه هات برای من دروغه
نمی بخشمت
بخاطر تمام خنده هایی که از صورتم گرفتی
بخاطر تمام غمهایی که بر صورتم نشاندی
بخاطر دلی که برایم شکستی
بخاطر احساسی که برایم پرپر کردی
بخاطر زخمی که بر وجودم نشاندی
بخاطر نمکی که بر زخمم گذاردی
و می بخشمت
بخاطر عشقی که بر قلبم حک کردی
……………
درد من حصار برکه نیست! درد من زیستن با ماهیانی است که
فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است!!
……………
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد….
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم
…………….
ازهیاهوی واژه ها خسته ام
من سکوت را
از اوراق سپید اموختم
ایاسکوت
روشن تر از واژه ها نیست؟
همیشه در خلوت
مرگ را مجسم می دیدم
ایامرگ
خونسردترین واژه نیست؟
تا چشم گشودم
از چشم زندگی افتادم
شبی یا امشب
زیر نور واژه ها نشستم
نام خونسرد معشوقه ام را بر حواس پنج گانه ام
خال خواهم کوفت
و هم زمان پایین اخرین برگ خاطراتم خواهم نوشت
آرزوی من این است که دو روز طولانی
در کنار تو باشم فارغ از پشیمانی
آرزوی من این است یا شبی فراموش شم
یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم
آرزوی من این است که تو مثل یک سایه
سر پناه من باشی لحظه تر گریه
آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده
همسفر شوی با من در سکوت یک جاده
آرزوی من این است هستی تو من باشم
لحظه های هشیاری مستی تو من باشم
آرزوی من این است تو غزال من باشی
تک ستاره روشن در خیال من باشی
آرزوی من این است در شبی پر از رویا
پیش ماه و تو باشم لحظه ای لب دریا
آرزوی من این است از سفر نگویی تو
تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو
آرزوی من این است زیر سقف این دنیا
من برای تو باشم،تو برای من تنها
خواب دیدم سنی گذشته بود از من و تو، تکیده شده بودیم از روزگار گذرون، بازی سایه ی درختان و نور گرم آفتاب
چهره ی خسته ی تو، ولی فرق می کرد درخشش چشمای تو
خندیدی و گفتی :”سلام مسافر، بالاخره اومدی”
آره اومدم، ببخش که دیر اومدم، دست خالی اومدم، ولی پر از غم اومدم، مثل همیشه برای شونه های مهربونت اومدم
ببخشم ای فرشته ی خاکی ام، ای مهربون باغبون دلم
گفتی “گل ها خار دارند می دونی؟!”
اشک تو چشمام نشست، آره تقصیره منه، آره من ظالمم، آره تو خیلی خوبی…
گفتی “گریه نکن، چشای قشنگت خراب می شن”
آخه عزیز من چجوری از ظلم تو فرار کنم که اینجوری داغ به دلم می زنی؟!
وقتی نگاهمان عاشقانه به هم می آمیخت
ودستهایمان در اشتیاق گرمی دستهای هم می سوخت
فاصله میان ما…
حرمت عشق بود……………….
سلام
خیلی متاسفم بابت اون اتفاق
ولی من مطمئنم پیدا میشه دلم گواهه به خدا خیالت راحت اگه پیدا شد اون موقع بگو گفت ها من باور نکردم
عزیزم خدا همیشه بنده هایی رو که خیلی دوست داره رو به امتحان میکشه دعا و ناله های بنده های پاکش واسه اون بهترین اهنگه دوست داره بیشتر صداشون رو بشنوه چون همیشه دل تنگشونه نمیخواد خوشی روزگار باعث بشه اونو فراموش کنن میخواد حضورش رو حس کنیم لمس کنیم عزیزم پایان هرشب سیاهی صبح روشنه منم دلم گرفته نمیدونم واسه رفتن به خونم خوشحالی کنم یا برای تموم کردن کارم تو این شرکت ناراحت باشم اخه سرویس شرکت با مسیر خونمون جور نیست و راهم خیلی طولانیه نمیتونم خودم بیام ولی میدونم صد در صد یه مصلحتی تو کاره امیدوارم این مصلحت به خیرمون باشه به خدا توکل میکنم
صدای سکوت رو می شنوی ؟
صدای سکوت که از اون ور کوه های دور دست میاد
اره صدایی که همه چیز رو میگه بدونه این که گوشی رو و کسی رو به خودش جبل کنه
من صدای اون رو دوست دارم
خیلی دل نوازه مثل صدای تار روی تاخچه عمو جان
صدای اونم مثل صدای خسته گنجشککه
منم میخوام صدام رو مثل اونا از همه بگیرم
میخوام فقط تو .. فقط فقط تو که
صدای سکوت رو میشنوی
منو بشنوی و حسم کنی
پس به ندای سکوت من پاسخی بده
غیرقابل بخشش ترین اشتباه اونیه که بدونی داری اشتباه می کنی و پیش بری … وقتی پیش میری توش فرو میری … هرچه بیشتر فرو میری سختتر می تونی در بیای … اون وقته که شبها بی خواب میشی ، با خودت حرف می زنی ، واسه فرار از دست افکارت ، از دست سرزنش کردن خودت ، به یه چیزهای احمقانه رو میاری … اون وقته که دیگه واقعا خفه میشی … خفه شدن بد دردیه … چون دست و پا میزنی و می دونی فایده نداره .
الان دیگه می دونی کار درست چیه … از قرمزی چشمهات می دونم که خیلی با خودت کلنجار رفتی که تصمیم درست رو عملی کنی . سخته می دونم ، اما بهترین کاره …
پایان تلخ بهتر از تلخیه بی پایانه
آهای اینبار با توام.ـ آری با توام.تویی که همیشه با نفهمیدنت و ندیدنت و رعایت نکردنات آزارم دادی و هیچگاه هم نفهمیدی و شاید هم به عمد اینها را انجام دادی تا آزارم بدی .همه چیزم که مال تو بود از روحم گرفته تا بودنم و زیستنم که هنوزم هست و تا ابد هم فقط مال تو و برای تو خواهد بود….آبا اینها را نمی دانی ؟اگر می دانی و آزارم میدی ـ که هنوزم سخت می آزاریم ـ نمی دانم چه هدفی داری؟ آهای می فهمی؟ یا هنوزم خودتو زدی به کوچه علی چپ؟؟ چقدر میخواهی غرورمو بشکنی؟چقدر می خوایی کم محلی هاتو ادامه بدی؟ ها؟چقدر من دیگر برایت بی ارزش خواهم ماند هرچند به دروغ که همیشه ادعای اهمیت داشتنمو داری؟ کی میخواهی قدمی برای من برداری؟ می دانی که چقدر تحمّلِت کردم؟ چقدر سعی کردم چیزی نگم؟خسته نشدی از اینهمه که غرورمو زیر خودخواهیت له کردی؟ من همه چیزمو که گفتم نثارت کردم و هنوز هم می کنم…اما تو چی؟ آیا زمانی شده منو هم ببینی؟ ببینی من هم هستم؟ چه چیزی برایم مهم است و ارزش دارد یا چه چیزی آزارم می دهد و ناراحتم می کند؟کجا دیدی؟ ها؟ جواب بده…تو همه اینها را می دانستی..امّا همیشه کاری کردی که آزارم بدی..قبلاً فکر می کردم عمدی در کار نیست امّا حالا می فهمم همش عمدی بود چون همیشه در حال تکرار است…تو میدانستی که چه چیزهایی مرا می آزارد یا چگونه بودن اذیتم می کند اما همیشه تو خود بگونه ای بودی و هستی که من بیشتر ناراحت شوم…آهای با تو ام.. جوابی بده…منم خویشتن خویشت…مرا حتما خوب می شناسی…سالهاست که دیگر با هم اجین شده ایم…یادت هست؟تو همه کس و همه چیزم شدی ولی من انگار همه کس و چیزت نشدم…اینو از همه کارها و برخوردات می توانم حس کنم و بفهمم..هرچند که همیشه ادعا کردی که من همه کس و کارتم اما من نمی خوام قبولش کنم…««آخر به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود رو»»؟؟ها؟؟
سیاه روتر از آنم که جرات کنم به سپیدارها نزدیک شوم، بی مایه تر از آنم که داراییم کفاف خریدن یک شاخه لبخند را برای لبانت بدهد.
دلم هر جایی تر از آن است که بتواند شبی، ساعتی یا حتی به قدر چند جمله ای با تو خلوت کند. اما شکسته تر از آنم که به انکسارم رحم نکنی، و تکیده تر از آنم که راضی بشوی استخوان هایم زیر بار بیاعتنایی ات خرد شود، و دست خالی تر از آن که دست رد به سینه ام بزنی!
چه آرزوهایی برایم در سر داشتی و به بارور شدنم چه امیدها که نبسته بودی! چه خاطره هایی شیرین داشتم از هم صحبتی با تو و چه جام هایی از نور ناب نوشیده بودم از کلامت!
چرا عقب افتادم از قافله ات؟ چرا جا ماندم از کاروانت؟ چه شد که تا به خود جنبیدم، وسط صحرا زمین گیر خفت خود شدم و دیگر از تو حتی سوسویی هم پیدا نبود؟
تقصیر که بود؟
من؟ … آری! این من بودم که خودم را برابر وسوسه ابلیس باختم، من بودم که بریدم، من بودم که کم آوردم و آن وقت چشم گشودم و دیدم کارم دارد به جای باریک تر می کشد!
منی که تو را در بهاری ترین سپیده بی ابرترین قله ها یافته بودم، حالا از قعر پاییزی ترین غروب های پستترین دره ها، صدایت می زنم و باور کن ایمان دارم که انعکاس هق هق و بازتاب های “های هایم” به گوشت می رسد و تو با این که می شنوی … نه، نباید با پایان بردن این جمله به سوی تو تیر اتهام اندازم، باید به خودم نشتر اعتراف بزنم .
باز هم این منم که اشکم بی بهره از اضطرار است و ضجه ام خالی از اصرار! زیرا نمی شود گداختگی دلی به چشمت بیاید اما قدمی برای تسلایش برنداری، نمی شود تب و تاب را و پریشانی را ببینی و برای دستگیری، پا پیش ننهی، نمی شود سرانگشتی به ضریح توسلت، دخیل بزند و تو از گره گشایی دریغ کنی!… تو داری شبانه، گوشه گوشه این دریای توفانی را می کاوی.
بادبانهایی به بلندای قامتت افراشته و هزاران ریسمان ناگسستنی برای نجات آویخته ای و پیشانیت تا به بیکران ها می تابد، اما باید پنجه غریق هم از میان گرداب بیرون آمده باشد تا تو خودت را برسانی و بیرونش بکشی!
اگر تو را فراموش کرده باشد، حق داری سراغش را نگیری و بگذاری بازیچه التهاب امواج شود، حق داری!…
ولی بیا و به حق آن نان و نمکی که سر سفره کرامتت خوردهام، لحظه ای از این غفلت زدگی من درگذر تا برایت بگویم: وقتی آدم دارد غرق می شود، اضطراب، فریادش را در گلو خفه می کند!
کسی که یک عمر در عرشه کشتی تو زیسته و به ناز و نعمت عاطفه ات خو کرده، وقتی ببیند خودش با پای خودش به میان ورطه پریده، واقعاً رویش نمی شود چیزی طلب کند. حتی اگر آن خواهش، رها کردنش از تباهی باشد، به خودش اجازه نمی دهد به تو اعتراض کند، به درگاهت شکوه کند، عریضه بنویسد یا دست تظلم بر آورد! احساس می کند مجبور است با رنجش کنار بیاید و بغضش را ته نشین حنجره اش کند و با این حال از شرح حال و روزش برای تو سر باز زند…!
اما خوب که گوش می سپارم، انگار نجوای تو از میان هیاهوی بوران، حرف دیگری دارد! تو می گویی: “می دانم که زلال دلبستگی ات به من را گل آلود کرده ای، خبر دارم موریانههای نافرمانی چه بر سر کلبه سر سپردگیات آورده اند، از هر طپش و ضربانی که قلبت دارد، قصه کسالت و یاست را شنیده ام. اما آخرش چه؟ مگر غیر از خانه من پناهگاهی پیدا می کنی؟ مگر جز من کسی هست که زیر سایه اش، آوارگیات را از یاد ببری؟ مگر نزدیک تر از من عزیزی پیدا می کنی یا دلسوزتر از من، رفیقی را می شناسی؟ مگر نمی دانی که من سرچشمه حیاتم و هر چه سوای من سراب مردگی است؟ پس چه می گویی؟! دست بر دست نهادن و به من پناهنده نشدن چه فایده ای برایت دارد؟…
بیا برای یک بار هم که شده، دلت را به دریای مهر من بزن و همه آن چه تاکنون کرده ای به کناری بگذار و بی آن که به گذشته ات فکر کنی، از ژرفای ضمیرت مرا بخوان! آن وقت می بینی که همان دم، سبکبال در آسمان آغوشم پروازت می دهم و تو می توانی تا همان قله های بی ابر، دیده در دیده من اوج بگیری…”
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی
کسی های من …
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی …
افسوس رفتی … ساده ، ساده مثل دلتنگی های من و حتی ساده مثل سادگی هایم !
من ماندم و یک عمر خاطره و حتی باور نکردم این بریدن را
کاش کمی از آنچه که در باورم بودی ، در باورت خانه داشتم !
کاش می فهمیدی صداقتی را که در حرفم بود و در نگاهت نبود
کاش می فهمیدی بی تو صدا تاب نمی آورد …
رفتی و گریه هایم را ندیدی و حتی نفهمیدی من تنها کسی بودم که ….
قصه به پایان رسید و من هنوز در این خیالم که چرا به تو دل بستم
و چرا تو به این سادگی از من دل بریدی ؟!!
که چرا تو از راه رسیدی و بانوی تک تک این ترانه ها شدی ؟!!
ترانه ها یی که گرچه در نبود تو نوشته شد اما فقط و فقط مال تو بود که سادگی ام را
باور نکردی !
گناهت را می بخشم ! می بخشمت که از من دل بریدی و حتی ندیدی که بی تو چه بر
سر این ترانه ها می آید !
ندیدی اشک هایی را که قطره قطره اش قصه ی من بود و بغضی که از هرچه بود از
شادی نبود !
بغضی که به دست تو شکست و چشمانی که از رفتن تو غرق اشک شد و تو حتی به
این اشکها اعتنا نکردی !
اعتنا نکردی به حرمت ترانه ها یی که تنها سهم من از چشمانت بود !
به حرمت آن انار سرخ کوچکی که اولین دیدار به امید خوش یمنی به من دادی !
به حرمت قدمهایی که با هم در آن کوچه ی همیشگی زدیم !
به حرمت بوسه هایمان ! نه !
تو حتی به صدای لرزانم هم اعتنا نکردی !
راستی سجاده ی عشق کجاست؟!
قصه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
خدانگهدار … خدانگهدار
دوست من ،همبازی بهشتی ام نمی دانی چقدر دلم برایت تنگ شده .
هنوزآخرین جمله ی خدا توی گوشم زنگ می زند :از قلب تو تا من یک راه مستقیم است،
اگر گم شدی از این راه بیا.
من تمنا کردم که تو با من باشی
تو به من گفتی:هرگز هرگز
سخنی سرد و درشت و مرا
غصه این هرگز کشت…
من ندانم که کی ام
من ندانم که چی ام
من فقط می دانم
که تویی…
امیدوارم عشقم هر جا هست خدا نگهدارش باشه
گاهی وقت ها قلم هم برای تو ناز می کند و دیگر برای رساندن
گله هایت قاصدی را نمی یابی و آن گاه است که چشمانت را
گواهی بر بی وفایی قلم میکنی و شاید هم دلت و شاید هم
بی وفایی روزگار !
چشمانم ببارید ! که روزگار ٬ روزگار بی وفایی است و من چه کودکانه
قلم را بهانه میکنم . من در راه گلایه هایم هیچگاه از هیچ گله داری
کم نمی آورم ! دلکده ی من فقط گله میکند … چون روزگار٬روزگار گله
است .من از آسمان گله میکنم ٬ از زمین و زمان گله میکنم و بگذارید
در یک جمله خیلی صریح بگویم من از همه گله میکنم و از تو …
من از من زیاد گله میکنم ٬ میگویی چرا ؟!
- به خاطر این همه گلایه که دارم از من گله میکنم !
دلم ٬ دلی گله دار است .
روزگار! به گوش باش … من روزی در دادگاه هستی از تو شکایت
میکنم … !!!
خداوندا مرا دریاب که دیگر رو به پایانم
تمام تن شدم زخمی ز تیغ همقطارانم
خداوندا نجاتم ده از این تکرارِ تکراری
از این بیداد دشمن را بجای دوست پـنداری
هیچ با من نیست در این ویرانه ی دنیا
در این نامردی ایام ، در این غمخانه ی دنیا
هیچ با من نیست در این آغازِ بی پایان
ز راه مرگ هم برگشتم ، که مردن هم نبود آسان
همانهایی که می گفتند همیشه یار من هستند
به هنگام نیاز افسوس به رویم دیده بر بستند
پنجره زیباست
اگر بگذارند
چشم مخصوص تماشاست
اگر بگذارند
من از اظهار نظرهای دلم فهمیدم
عشق هم صاحب فتواست
اگر بگذارند………..
شرط رسیدن به هر چه می خواهی هر چه می توانی است …
اگر چه همه توان تو نتوانستن باشد .
اگر چه همه چیز را به دنبال خود کشیده ام، همه حوادث را، ماجراها را، عشق ها و رنج ها را به دنبال خود کشیده ام و زیر این پرده ی زیتونی رنگ که پیشانی آفتاب سوخته من است پنهان کرده ام، اما من هیچ کدام از این ها را نخواهم گفت.
لام تا کام حرفی نخواهم زد.
بگذار کسی نداند که چگونه من به جای نوازش شدن، بوسیده شدن، گزیده شده ام.
بگذار هیچ کس نداند، هیچ کس ! و از میان خدایان، خدایی جز فراموشی بر این همه رنج آگاه نگردد.
چه کسی را می شددرآخرین خم این مسیر پیچ پیچ بلواوآشوب یافت که دل بدهدبه صدیک هزاران نغمه ای که من ازسردرد با حزن واندوه ازگلوی گرگرفته و لبهای خشک خونین خویش درغیاب توسرداده بودم؟
یادت هست پرسیدی:”پیش ترمردم دراولین ملاقاتشان چه کارمیکنند؟”
به توگفتم:”بهترین جواب راکودکی به این سوال داده که بدون کم وکاست آن رابرایت میگویم”
کودک گفته بود:”دراولین ملاقات آدمهافقط به هم دروغ میگویندومعمولا همین کاربه اندازهی کافی علاقه مند شان میکندتاسراغ ملاقات دوم بروند”
یادت هست؟دیگرادامه ندادیم،ولی ایکاش پیش می آمدومیگفتم که سوتفاهم بیش ازهرچیزی حتی دروغ گفتن سبب فروریزی دوستی ها میشود،کافیست دقت نکنی وتفاوت بین چقدروچه تعدادراتشخیص ندهی.ببین درگفتارزیرچه تفاوت فاحشی بین چقدروچه تعدادوجودداردمن درپیامک زیرنوشته بودم چقدروتوفهمیدی بودی چه تعداد.
“به من بگوچقدردوست داری تابه توبگویم چقدرخوشبختی”
اگرچقدرقیدمقداروچه تعدادقیدتعدادباشد.معنی گویش من میشودکه به من بگوچقدردنیارادوست داری تابه توبگویم چقدرخوشبختی وقتی توچقدررابه جای چه تعدادمیگیری معنی این میشودکه به من بگو چه تعداددوست داری تابه توبگویم چقدرخوشبختی.واین نمونهی بارزسوتفاهم است.
برای درک فاجعه ای که سوتفاهم بوجودمی آوردبایدبروی سوتفاهم آلبرکاموراهم ازبنیان بخوانی بفهمی،ولی دیرنشده؟نه،چون آدمی بفهمدوبمیرد(دورازجان تو)بهتراست تانداندوبمیرد.به هرحال ما اگرندانستیم چراآمدیم بایدبدانیم چرامیرویم.اگربرای آمدن بهانه ای نداشته ایم برای رفتن بهانه فراوان است.
من نسیمی هستم که هر روز بر پنجرهی تو میوزم
و همراهی که تو نخواهی شناخت
غمی که گاهی اوقات بر دلت چنگ میاندازد
و تو دلیل آن را نمیفهمی
باغبان باغ آرزوهای تو که خود را میان درختان باغ خوشبختیات پنهان نمودهام
و تنها، از دور دلخوشام به شادیات.
من در تمام طول روز در کنارت آمدهام
و در تمام شب به یادت نوشتهام
و بر بالینت صمیمانه به تو نگریستهام
صورتم را بر روی قلبت و دستانت را بر صورتم گذاشتهام
و تو این را نمیدانی
من همیشه، همه جا با تو بودهام و با غم و اندوه تو گریستهام
بیآنکه تو را برای خود بخواهم و از تو متوقع باشم…
می شمارد
بر سپیده ضربه های چاقو را
خیال سنگی، شهر،
وقتی که بال بر بلاد کلاغ میزنم
چشم من از مضراب
میریزد و گوشم
چند قطره خون میشود
کی غبار از جای خالی بر میدارد ؟
زندگی من تخته سیاهی است که گچی روی آن نمی نویسد
زندگی من رودی است که در آن ماهی نمی رقصد
زندگی من مرواریدی است که اشک من در آن خلاصه می شود
زندگی من مدادی است که روی هیچ دفتری نمی نویسد
زندگی من آهی است که از قلب شکسته ام سر بر آورده است
زندگی برای من غروبی است که طلوع ندارد
زندگی من جان دادن تدریجیست
سلام دوست عزیزم
امیدوارم حالت خوب باشه
امیدوارم تو یادت بونم ای دوست عزیز و قدیمیم
ما با همین سالی یه بار زنگ زدن عادت کردم دوست دارم
سلام دوست عزیزم
امیدوارم حالت خوب باشه
امیدوارم تو یادت بمونم ای دوست عزیز و قدیمیم
ما به همین سالی یه بار زنگ زدن عادت کردیم دوست دارم
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونان که بایدند
نه باید ها…
…………………….
مثل همیشه آخر حرفم
و حرف آخرم را
با بغض می خورم
عمری است
لبخند های لاغر خود را
در دل ذخیره می کنم :
باشد برای روز مبادا !
اما
در صفحه های تقویم
روزی به نام روز مبادا نیست
آن روز هر چه باشد
روزی شبیه دیروز
روزی شبیه فردا
روزی درست مثل همین روزهای ماست
اما کسی چه می داند ؟
شاید
امروز نیز روز مبادا باشد !
* * *
وقتی تو نیستی
نه هست های ما
چونانکه بایدند
نه باید ها…
هر روز بی تو
روز مبادا است !
nspNm9 bjcbdcagsywb, [url=http://srgiferozgqx.com/]srgiferozgqx[/url], [link=http://wsrggqranwnt.com/]wsrggqranwnt[/link], http://xleztbjpujtk.com/
من تو را تا به ابد
تا به آن لحظه آخر که اجل می رسدم
تا به اوجی که عاشق دارد
با تمام تپش سینه خود دوست می دارم
من تو را هم چو بهار با لطافت با مهر
با صنوبر با یاس با شقایق با گل
همنوا می خواهم
چشمهایم را قربانی میکنم شاید بیواسطه بیایی و دستهایت آشیانه مهر
شوند میدانی گنجشک ها هم عاشق میشوند و گر نه هر صبح برای
که بال میگشایند ؟!
آسمان نیز باید عاشق باشد که این چنین بی مضایقه میبارند بگذار
آنقدر از تو پر شوم که دیگر جایی برای خودم نماند …
گاهی وقتها که به دلم سرک میکشم فقط تویی و تو….
نمی دانم چرا اینقدر برای من بزرگی،و من چرا اینقدر به مهربانیت
عاشقم ؟! راستی اگر ستاره ای نباشد به کدام روشنی باید دل بست؟!!!
همیشه باید یه چیز بزرگ باشد یک حضو ر بزرگ یه حس خوب
یک احساس پاک تا بهانه ای باشد برای زنده ماندن…