top

ملانصرالدین

ملانصرالدین

 

دزد را پیدا کنید

 وقتی ملا از دهی عبور میکرد دزدی آمد و خورجین خرش را ربود. ملا پس از نیم ساعت متوجه جریان شد و فریاد زد و خطاب به اهالی ده گفت: زود دزد خورجین را پیدا کنید وگر نه کاری را که نباید بکنم خواهم کرد. دهاتی های ترسو بلافاصله به جستجو شروع کرده و خورجین او را از دزد مزبور گرفته و پس دادند و یکی از آنها پرسید: خوب حالا که خورجینت پیدا شده بگو اگر آنرا پیدا نمیکردیم چی میکردی؟ ملا سرش را تکان داد و در حالی که سوار خرش میشد تا از آنجا برود گفت: هیچ …. گلیمی را که در خانه دارم پاره میکردم و و خورجین دیگری از او میساختم

 

 زن گرفتن ملا

 پس از مرگ زنش ملا چند نفر از همسایه ها را جمع کرده و از آنها خواهش کرد زنی برای او پیدا کنند که دارای جهار صفت باشد. ۱ دختر باشد. ۲ پولدار باشد. ۳ زیبا باشد. ۴ خوش اخلاق باشد. یکی از زنان همسایه گفت: ملا صفاتی که شما میخواهید در یک زن جمع نمیشود, بهتر است اجازه بدهید چهار زن برای شما بگیریم که هر یک دارای یکی از این صفات باشند. ملا جواب داد: اگر چه علاقه داشتم که چهار صفت در یک زن جمع باشد ولی حالا که شما صلاح میدانید مانعی ندارد. چهار زن تهیه کنید ولی سعی کنید هر یک در صفت خود بینظیر باشد

 

 درخت کاری ملا

 ملا باغ کوچکی در کنار خانه اش داشت که به هنگام بهار چندین درخت در آن میکاشت. اما وقتی هوا تاریک میشد درختها را از داخل زمین خارج کرده و به خانه اش میبرد و در گوشه اطاق میگذاشت. مردم از این کار عجیب ملا حیرت کرده بودند روزی به نزد وی رفته و علت را جویا شدند. ملا دستی به ریش خود کشیده و گفت: میدانید رفقا در این شهر مدتی است که دزد زیاد شده و من برای آنکه آنها نتوانند درختهائی را که کاشته ام بربایند آنها را شبها به اطاقم میبرم

 

 عرق سیاه پوست

 ملا غلام سیاهی داشت به نام عماد. روز عید که لباس نو پوشیده بود, خواست نامه ای به یکی از دوستانش بنویسد. چند قطره از مرکب به لباسش چکید. چون به خانه رفت زنش شروع به داد و فریاد کرد که تو ارزش لباس نو پوشیدن را نداری. ملا گفت: ای زن خوب بود اول سبب را میفهمیدی بعد با من نزاع مینمودی. زن پرسید: سبب سیاه کردن لباس چیست؟ ملا گفت: امروز به ملاحظه عید عماد خواست دست مرا ببوسد. صورتش عرق کرده بود. قطرات عرق او به لباسم چکید سیاه شد

 

 زرنگی

 ملا میخواست مهری برای پسرش بکند که نام پسرش بر روی آن نوشته شده باشد. در آن شهر مرد حکاکی زندگی میکرد که برای کندن هر حرف در روی مهر یک دینار میگرفت. ملا به نزد وی رفته و گفت: جناب حکاک من میل دارم مهری برایم بکنی که نام پسرم بر رویش نوشته شده باشد. مرد حکاک گفت: قیمت کار مرا که میدانی برای هر حرف یک دینار باید بپردازی. ملا سرش را جنباند و گفت: بلی. مرد حکاک گفت: خوب اسم پسرت چیست؟ ملا فکری کرد و گفت: (خس) مرد مزبور فت: دو دینار باید بدهی. ملا دو دینار داد و حکاک شروع به کار کرد و پس از چند دقیقه ای کلمه (حس) را روی مهر کند و نوبت نطقه ای رسید که باید روی (ح) بگذارد که ملا دست وی را گرفته گفت: جناب حکاک خواهش دارم نقطه را به جای آنکه در سر (ح) بگذاری در داخل شکم (س) بگذار حکاک آن کار را کرد و کلمه (حسن) در روی مهر نقش بست و ملا مهر را گرفته و گفت: من به جای سه کلمه پول دو کلمه را دادم جناب حکاک باشی زرنگ

 

 ملا و مرد زورآور

 یکروز ملا از راهی میگذشت. چشمش ندید و سیلی محکمی به مرد زورآوری که از کنارش میگذشت زد. مرد رویش را برگشتاند و چند دشنام به او داد. ملا قدری ایستاد و به مرد مزبور نگریست. آنوقت دو قدم به طرفش برداشت و گفت: به من دشنام میدهی؟ مرد زورآور دو قدم به طرفش برداشت و گفت: نخیر به بابا و ننه ات دشنام میدهم. ملا دو قدم عقب رفته و گفت: ببخشید خیال کردم به من دشنام میدهید

 

 ملا و گادیوان

 یکروز ملا از سفری بر میگشت و مقدار زیادی بار با خود آورده بود. وقتی در ایستگاه از موتر پایین شد و بارهایش را روی زمین نهاد و گادیوانی را صدا زد و آدرس خانه خود را به او داد و گفت: خوب کاکاجان حالا بگو چند میگیری که خودم و بار ها را به آدرسی که گفتم برسانی؟ گادیوان گفت: برای بردن خودت پنج دینار ولی برای بردن بارها هیچ. ملا فکری کرد و گفت: بسیار خوب پس بارها را به آدرسی که گفتم ببر من خودم پیاده خواهم آمد

 

 چاره جویی ملا

 روزی گاوی برای خوردن آب سرش را داخل خمره بزرگی که پر از آب بود کرد. اما دیگر نتوانست آنرا از داخل خمره خارج کند. مردم به دور حیوان و خمره جمع شدند. اما هر چه کردند نتوانستند سر گاو را از خمره بیرون آورند. از قضا ملا از آنجا میگذشت مردم وقتی وی را دیدند دست به دامانش شدند تا راه چاره ای نشان بدهد. ملا گفت: زود باشید سر گاو را ببرید تا خفه نشده و گوشتش حرام نشود. بلافاصله قصابی آوردند و گردن گاو را بریده و تنه اش را جدا کردند. اما سر گاو به داخل خمره رفته و دیگر بیرون نمی آمد. پرسیدند جناب ملا حالا چی کار کنیم؟ ملا باز هم فکری کرده گفت: چاره ای نیست باید خمره را بشکنید و سر گاو را از داخلش بیرون بیاورید

 

 بچه ملا

 یکروز ملانصرالدین وارد اطاق بچه کوچکش شد و دید که او در حال گریه کردن است. ملا ناراحت شد جلو رفت و دستی بر سر بچه اش کشید و گفت: برای چه گریه میکنی؟ بچه ملا همانطور گریه کنان گفت: هیچی پدرجان …. تنها بودم و برای خودم قصه میگفتم ولی در قصه ام دیو داشت ترسیدم بیاید مرا بخورد

 

 ملا و مستی

 یکشب ملا به طرف خانه اش میرفت که مرد مستی به وی تصادف کرد. ملا برگشت و گفت: احمق مگر کور استی که آدم به این بزرگی را نمی بینی؟ مرد مست در حالی که از مستی پس و پیش میشد گفت: اتفاقا به جای یکی دوتا میبینم. ملا گفت: خوب پس چرا با من تصادف میکنی؟ مرد مست گفت: چون من میخواستم از وسط شما دوتا رد بشوم

 

One Response to “ملانصرالدین”

  1. geyxheit می‌گه:

    vjPZvW bgflfzibozla, [url=http://xfnufqruhcdj.com/]xfnufqruhcdj[/url], [link=http://zbtxqiqkzqhg.com/]zbtxqiqkzqhg[/link], http://xjsgchjvdexu.com/