درس هایی از زندگی

همکلاسیها Hamkelasyha.com
آموخته ام که : باد، با چراغ خاموش، کاری ندارد
آموخته ام که : زندگی جدی است ، ولی ، ما نیاز به دوستی داریم ، که لحظه ای با او از جدی بودن دور باشیم
آموخته ام که : تنها چیزی که یک شخص می خواهد ، تنها ، دستی است برای گرفتن دست او و قلبی برای فهمید نش .
آموخته ام که : همیشه برای کسی که به هیچ عنوان قادر به کمکش نیستم ، دعا کنم .
آموخته ام که : لبخند ارزانترین راهی است ، که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید .
آموخته ام که : باید شکر گزار باشیم ، که خدا هر آنچه را که می طلبیم ، به ما نمی دهد .
آموخته ام که : گاهی مهربان بودن ، بسیار مهمتر از درست بودن است .
آموخته ام که : عشق ، مرکب حرکت است ، نه مقصد حرکت ، نه زمان
آموخته ام که : این عشق است که زخمها را شفا می دهد.
آموخته ام که : مهم بودن خوب است ، ولی خوب خوب بودن ، از آن مهمتر.
آموخته ام که : خوشبختی ، جستن آن است ، نه پیدا کردن آن .
آموخته ام که : تنها اتفا قا ت کوچک زندگی است ، که زندگی را تماشایی می کند.
آموخته ام که : خداوند متعال همه چیز را در یک روز نیافرید ، پس چطورمی شود که من همه چیز را در یک روز بدست آورم .
آموخته ام که : چشم پوشی از حقایق ، آنها را تغییر نمی دهد.
آموخته ام که : در جست و جوی محبت و خوشبختی ، زمانی برای تلف کردن وجود ندارد.
آموخته ام که : اگر در ابتدا موفق نشدم ، با شیوه ای جدیدتر ، دوباره بکوشم.
آموخته ام که : موفقیت یک تعریف دارد : ( باور داشتن موفقیت)
آموخته ام که : تنها کسی که مرا شاد می کند ، کسی ست که می گوید تو مرا شاد کردی .
آموخته ام که : هر چه زمان کمتری داشته باشیم ، کارهای بیشتری انجام میدهیم .
آموخته ام که : به چیزی که دل ندارد ، نباید دل بست


به معجزه ی تلاش بی وقفه ی خویش
تعبیر می کنم . .
همه خوابهای شیرین تو را . . .
ای همه هستی ی من
رویا بباف . .
من . .
غول چراغ جادوی تو هستم .
باز برمیگردم به تنهای ام
به آن اتاق زیبای تنهایی
به آن خلوتگاه همیشگی ام
در اتاقم قدم می گذارم به دوران کودکی
چه زیبا بود و دوست داشتنی
کودکی هر چه بود
پاک بود و بی ریا
اینک زمان زمان کودکی ایست
باید کودک بود و زندگی کرد
زندگی را فهمید زندگی را چشید
همیشه دوست دارم بر گردم و کودکی باشم
ولی هیچ وقت همه چیز بر وفق مراد نخواهد بود
از اتاق و از تنهایی ام کمک می جویم
تنهایی ام می گوید
دیوانه باش و دیوانه وار زندگی کن
تنها دیونه است که روح آرامش را میبیند
همین و بس
دیوانه یک مشکل دارد آن هم دیوانگی
و دغدغه نگاه ترحم آمیز
اما تو هزاران مشکل داری
دیوانه باش و دیوانه بمان و دوانه وار هم بمیر
من از زمانی
که قلب خود را گم کرده است می ترسم
من از تصور بیهودگی این همه دست،
و از تجسم بیگانگی این همه صورت می ترسم
من از کجا می آیم؟
من از کجا می آیم؟
که این چنین به بوی شب آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست،
مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم…
( میان پنجره و دیدن، همیشه فاصله ایست… می خواهم ببینم!… اعتماد من از ریسمان سست عدالت آویزان است!… )
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،و عدم گوش نداشت …
و حرفهایی هست برای نگفتن!
در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و خدا، برای نگفتن حرفهای بسیار داشت،
که در بیکرانگی دلش موج می زد و بیقرارش می کرد.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
هرکسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هرکسی دوتاست و خدا یکی بود.
هرکسی، به اندازه ای که احساسش می کنند، هست.
هرکسی را نه بدانگونه که هست، احساس می کنند.
بدانگونه که احساسش می کنند، هست.
انسان یک لفظ است،
که بر زبان آشنا می گذرد،
و بودن خویش را از زبان دوست، می شنود..
هرکسی کلمه ای است:
که از عقیم ماندن می هراسد،
و در خفقان جنین، خون می خورد،
و کلمه مسیح است،
و در آغاز، هیچ نبود،
کلمه بود،
و آن کلمه، خدا بود.
ای نا رفیق
به کدامین گناه ناکرده
تازیانه ام می زنی
به حقیقت که هویتیت را
دیر زمان است که در زیر پای رهگذران
به عرضه نهاده ای
نقابت را بردار
زیر پایم را زود خالی کردی
مجالی می خواستم اندک
به اندازه ی یک نفس
این نگاهت چیست؟
سلام پر مهرت را باور کنم
یا پاشیدن نمکت را؟
خنجر را دستت دادم و گفتم
پشت سر من حرکت کن و مواظبم باش
اندکی بعد خنجری از پشت در قلبم فرو رفت
پشت سرم را نگاه کردم
کسی جز تو نبود
نمی دانستم تو هم تاب از پشت خنجر زدن را داری
تو گناهکار نیستی!
خنجر را خودم دستت داده بودم
یه یقین که از دیار عابر هرز نگاه آمده ای
شکنجه کن که برای کشیدن درد مانده ام نه برای التیام
گفته بودی که چرا محو تماشای منی
آنچنان مات که یکدم مژه بر هم نزنی
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
ZskkCZ kalbexkukjnd, [url=http://cbhaobcqeqje.com/]cbhaobcqeqje[/url], [link=http://iotakhxudavh.com/]iotakhxudavh[/link], http://yyyihtadujti.com/