top

شیطان

شیطان  Hamkelasyha.com

شیطان Hamkelasyha.com

     دل انسانها هرگز خالی از فکر و خیالی نمی باشد بلکه پیوسته محل خطور خواطر و ورود خیالات و افکار می باشد، اگر چه خود او متوجه نباشد به آنچه که در خاطرش می گذرد، و لذا در این خصوص دل را تشبیه کرده اند به نشانه ای که از اطراف و جوانب تیرها به سوی او افکنده می شود، و یا تشبیه کرده اند به حوضی که آب از نهرهای بسیار بر آن جاری می باشد، و یا تشبیه کرده اند به خانه ای که درهای بیشمار داشته باشد و از آنها اشخاص مختلفه داخل شوند، و یا تشبیه
کرده اند به آئینه ای که در مکانی منصوب باشد و صورتهای بیحد از محاذی آن بگذرد، بنابراین ، دل که لطیفه است از لطایف الهیه پیوسته معرکه ی تاختن خیالات و جولانگاه افکار می باشد تا وقتی که نفس قطع علاقه از این برن کند، و چون هر فکر و خیالی سبی و منشأئی برایش می باشد و انسان احساس می کند که این واردات تنها از درون خودش نمی باشد، پس احساس می کند چیزی و کسی از خارج نفس او این افکار را بر او وارد می سازد پس بنابراین منشأ افکار انسان از خارج نفس او نشأت می گیرد، حال این افکار گاهی خوب و زیبا و پسندیده می باشد و گاهی بد و زشت و ناپسند می باشد و هرکسی و گروهی و جماعتی برای این دو منشأ فکری نامی قرار داده است، عده ای تعبیر به بد و خوب و عده ای به زشت و زیبا و عده ای به شرّ و خیر و عده ای به اهریمن و یزدان نموده اند.
     در تفکر الهی و اسلامی نام این منشأ فکری را شیطان و ملک گذاشته اند و به این مطلب در حدیثی از پیامبر اکرم صلّی الله علیه و آله اشاره شده است، حضرت می فرمایند:
     ((فی القلب لَمَتان مِنَ المَلَک ایعادُ بِالخیر و تصدیقُ بالحقِ و لَمَةٌ مِنَ اشیطانِ ایعادٌ بالشر و تکذیبٌ بالحقِ)) 
     ترجمه: در دل آدمی دو نوع از افکار و خواطر وارد می شود، یکی از جانب ملک و آن افکاری است که مشتمل است بر عزم بر امور خیر و اراده ی آنها و تصدیق امور حقّه واقعیه، و دیگری از جانب شیطان و آن خواطری است که متضمن عزم بر امور شرّ و تکذیب به امور حقّه است. 
    بنابراین منشأ تمام افعال انسان، خواطر انسان می باشد و منشأ تمام خواطر به ملک یا به  شیطان بازگشت می نماید. در روایت دیگری از پیامبر اکرم (ص) آمده است که حضرت
می فرمایند:
     ((قلبُ المومن بَین أصبَعَینِ مِن أصابِعِ الرَحمن))
     ترجمه: قلب مومن بین دو انگشت از انگشتان خداوند رحمن است، یکی از دانشمندان در توضیح این روایت می فرماید: خداوند سبحان منزه است از اینکه بوده باشد برای او انگشتی مرکب از گوشت و خون و استخوان، بلکه مراد از انگشتان آن سرعت تقلیلب و قدرت بر حرکت و تغیر می باشد و منظور از انگشت فعل انگشت است نه خود انگشت و همانطود که تو افعالت را توسط انگشتان انجام می دهی، خداوند هم افعالش را انجام می دهد به تسخیر ملک و شیطان، و این دو مسخّر قدرت پروردگارند در تقلیب و دگرگونی قلوب همانطور که انگشتان تو مسخر قدرت تو
می باشند در دگرگون کردن اشیاء و اجسام. و قلب انسان فطرةً صلاحیت دارد برای قبول آثار ملائکه یا آثار شیاطین، بدون اینکه یکی از این دو بر دیگری ترجیح داشته باشد و وقتی یکی از این دو ترجیح پیدا می کند که انسان یا پیروی از هوا و شهوت کند یا اعراض از آنها بکند.
موضوع شیطان نزد ما امری مبتذل و پیش پا افتاده شده که اعتنایی به آن نداریم جز اینکه روزی چند بار او را لعنت کرده، از شرش به خدا پناه ببریم و بعضی از افکار پریشان خود را بدین جهت که از ناحیه اوست تقبیح کنیم. ولی باید دانست که این موضوع، موضوعی است بسیار قابل تأمل و شایان دقت و بحث، و متأسفانه تاکنون درصدد برنیامده ایم ببینیم قرآن کریم و احادیث معصومین درباره ی حقیقت این موجود عجیب که در عین اینکه از حواس ما غایب است، تصرفات عجیبی در عالم انسانیت دارد چه می گوید؟
     و چرا نباید درصدد برآئیم؟
علّت دشمنی ابلیس با آدم و همسرش چه بود؟
     یکی از مفسرین بزرگ در این باره می گوید: حق مطلب در این مسئله این است که علّت این دشمنی، همان رانده شدن خود او از درگاه قرب، و رجیم شدن، و ملعون گشتن او تا روز قیامت بوده است همچنانکه از آیه ی ((قال رَبِّ بِمَا اغوَیتنی لاُزیَنَنَن لهم فی الارض و لاغوینَهم اجمعین)) ترجمه: گفت: پروردگارا: به خاطر اینکه گمراهم کردی، من هم، زندگی را در نظرشان جلوه می دهم و همه شان را گمراه می کنم.  و نیز آیه ((قال ارایتَکَ هذالذی کرمتَ علیَ لئن أخرتن الی یوم القیامة الحتنکنَّ ذرّیته إلّا قلیلا))  گفت آیا این است آن کسی که بر من برتریش دادی، اگر تا روز قیامت مهلتم دهی بیخ حلق فرزندانش را خواهم گرفت مگر اندکی را . که هردو حکایت کلام ابلیس است، نیز این معنا استفاده می شود، و معلوم است که احترام آدم احترام نوع بشر، و برتری آن از ابلیس بوده است، کما اینکه امر به سجده کردن ابلیس برای او امر به سجده کردن در برابر نوع بوده است، پس، سبب اصلی این عداوت همان تقدم نوع انسان و تأخر شیطان، و مطرود و ملعون شدنش بوده است.
کار شیطان چیست؟ و دائره ی عملکردش تا کجاست؟
     طبق آیات کریمه ی قرآنیّه، شیطان در عالم خلقت و تکوین و وجود اثری ندارد، و در عالم أمر و ملکوت نیز تصرفی ندارد. دائره ی احاطه و فعلیّتش فقط در علم خلق و جهان دنیاست، آن هم تنها در افکار جنّ و إنس، آن هم نه به نحو اجبار و اظطرار بلکه به نحو اختیار و وسوسه، تا هر موجودی از جنیّان و یا از افراد بشر که بخواهند اغوای او را پذیرفته و به وسوسه اش گوش فرا دهند و از منویّات او پیروی کنند گمراه کند، و در حقیقت او یک مأمور الهی برای بازرسی و تشخیص خوب از بد، نیک از زشت، سعید از شقی، و بهشتی از جهنمی است، تا انسان در این دنیا که عالم تکلیف است با اراده و اختیار خود یا راه سعادت را طیّ نماید و یا راه شقاوت را، و بدون وجود شیطان و وسوسه ی وی در اندیشه های انسان و جنیّان این أمر امکان پذیر نبود. 
     در این زمینه یکی از دانشمندان می گوید: قلمرو شیطان تشریع است نه تکوین، یعنی قلمرو شیطان فعالیتهای تشریعی و تکلیفی بشر است، شیطان فقط در وجود بشر می تواند نفوذ کند، نه در غیر بشر (البته بجز اجانین که شیطان آنان را نیز اغوا می کند) قلمرو شیطان در وجود بشر نیز محدود است به نفوذ در اندیشه او نه تن و بدن او ، نفوذ شیطان در اندیشه بشر نیز منحصر است به حد وسوسه کردن و خیال یک امر باطلی را در نظر او جلوه دادن، قرآن این معانی را با تعبیرهای ((تزین)) ((تسویل)) ((وسوسه)) و امثال اینها بیان می کند، و اما اینکه چیزی را در نظام جهان بیافریند و یا اینکه تسلط تکوینی بر بشر داشته باشد یعنی به شکل یک قدرت قاهره بتواند بر وجود بشر مسلّط شود و بتواند او را بر کار بد اجبار و الزام نماید، از حوزه قدرت شیطان خارج است. 
     یکی از مفسرین بزرگ می گوید: امّا اینکه سرّ انجام کار شیطان چه بوده است و جزئیات و تفصیل خلقت او چگونه بوده است، قرآن صریحاً بیان نکرده است، لکن آیاتی هست که بتوان از آنها چیزهائی در این باره استفاده کرد: از آن جمله این آیه است: ((لَأقعدنَّ لهم صراطک المستقیم ٭ ثُمَّ لآتینهم من بین أیدیهم و مِن خلفهم و عن أیمانهم و عن شمائلِهم و لا تَجِد أکثرَهم شاکرین))  گفت: برای این ضلالت که مرا نصیب داده ای در راه راست تو، بر سر راه آنان کمین می نشینم آنگاه از جلو رویشان و از پشت سرشان و از راستشان و از چپشان به آنان می تازم، بیشترشان را سپاسگزار نخواهی یافت. این حکایت کلام خود اوست، و از آن استفاده می شود که وی نخست در عواطف نفسانیه انسان یعنی در بیم و اُمید و در آمال و آرزوهای او و در شهوت و غضب او تصرّف نموده، آن گاه در اراده و أفکاری که از این عواطف برمی خیزد تصرّف می کند، قریب به معنای این آیه، آیه ی شریفه ی: ((قال بِّ بما أغویتنی لَاُزیِّننّ لهم فی الأرضِ )) گفت پروردگارا ((برای این ضلالت که مرا نصیب داده ای همانا آرایش دهم برای ایشان در زمین)) است زیرا معنای این آیه این است که: من امور باطله و زشتیها و پلیدیها را از راه میل و رغبتی که عواطف بشری به آن دارد در نظر آنان زینت داده، به همین وسیله گمراهشان می کنم، مثلاً زنا را که یکی از گناهان است از آنجایی که مطابق میل شهوانی اوست، در نظرش اینقدر زینت می دهم تا بتدریج از اهمیت محذور و زشتی آن کاسته تا یکباره تصدیق به خوبی آن نموده و مرتکبش شود. نظیر آیه ی فوق، آیه ((یَعدُهُم و یُمَنّهم و ما یعدهم الشیطانُ إلّا غروراً)) ترجمه: وعده شان می دهد و امیدوارشان می کند: ولکن شیطان وعده شان نمی دهد مگر به فریب.

     چرا در شناختن این دشمن خانگی و درونی خود بی اعتناییم؟
     دشمنی که روز پیدایش بشر تا روزی که بساط زندگیش بر چیده می شود، بلکه حتی پس از مردنش هم دست از گریبان او برنمی دارد و تا درعذاب جاودانه ی دوزخش در نیندازد آرام
نمی گیرد، آیا نباید فهمید این چه موجود عجیبی است که در عین اینکه حواسش جمع گمراه کردن یکی از انسانهاست و در همان ساعتی که مشغول گمراه کردن او است، عیناً به همان جور و در همان وقت سرگرم گمراه ساختن همه نوع بشر است؟ در عین اینکه از آشکار همه با خبر است از نهان آنان نیز با اطلاع است، حتی از نهفته ترین و پوشیده ترین افکاری که در زوایای ذهن و فکر آدمی جا دارد با خبر است، و علاوه بر اینکه با خبر است مشغول دسیسه ی در آن و گمراه ساختن صاحب آن نیز هست  بنابراین انگیزه طرح این کتاب شناسایی این موجود عجیب و ارائه بهترین راهها جهت رهایی از او می باشد.